مؤلف مجهول

236

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

و كانت فى حياتك لى عظات * و انت اليوم اوعظ منك حيّا حكايت گويند چون سعد وقاص به حيره آمد ، او را گفتند اينجا پيرزنى هست از بنات ملوك [ و او را ] حرفه بنت نعمان گويند ، و او از بزرگترين قبايل عرب است . وقتى كه سعادت مساعد ايشان بود ، چون آن دختر از خانه بيرون آمدى هزار جامهء بريشم زير سم سمند او كشيدندى و هزار كنيزك ماه‌روى بمهامّ خدمت او قيام نمودندى . سعد وقاص [ 162 ر ] او را طلب داشت . پيرزن نزديك سعد آمد ، خدّ ارغوانى زعفرانى شده و قدّ عرعرى چنبرى گشته . گفت اى سعد ، وقتى كه دور يار بود ، ما حاكم اين ديار بوديم و خراج اين اقليم بخزانهء ما كه اكنون خرابه است ميرسانيدند ، ابرام و نقض و بسط و قبض ايالت اين ولايت بيمن مرحمت شامل و حسن شفقت كامل ما مفوّض بود ، اهالى اين بقعت جز منهج مطاوعت و جادهء متابعت ما نسپردندى ، و بروات رواتب صلات از فواضل مبرّات ما بردندى ، و رعايا بمزيّت عظيم و غبطت جسيم در رامش و آرامش و دعت و آسايش روزگار گذاشتندى . روايح كرم از معاهد ما فايح بودى و وفور نعم در منازل ما غادى . بدانچه هركه پاى در حريم اخلاص ما نهادى و دست در فتراك هوى و ولاى ما زدى ؛ جفاى فلك جافى نديدى . چون روزگار نظم عقد و جمعيّت ما از هم گسيخت و نرّاد ايّام كعبتين اختلال در عرصت احوال ما ريخت و نرددغا باختن گرفت و نقش خطا خواندن ، زلال اختلال در اجزاى قواعد اساس مملكت [ 162 پ ] ما در ايستاد ، زر و مال و اسباب و منال ، و نعمت و ناز و يوز و باز ، و قبايل سرافراز ، و عشاير كارساز سازگار ، و قلايد شكارى ، و مردان كارى ، و خيل و حشم بسيار ، و افواج بنده و پرستار ،